موفقیت تنها به قشر خاصی اختصاص ندارد و به حق مال همه است.مال من.مال تو و مال...
دست خالی نمی مونی اگه...
همیشه پیش خودم میگم یه خدای خوبی دارم که میتونم تمام دردامو بهش بگم،یه خدای خوبی که نم یذاره هیچکس رازمو بفهمه و
آبرومونمی بره.نمیدونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش دردو دل میکنم یا وقتی سحرا که هنوزهوا گرگ و میشه به
عشق نماز پا میشم.نمیدونی چه لذتی داره وقتی تو اوج تنهایی آروم آروم اسمشو تو دلم میگم واشکام سرازیر میشه.خودش
می دونه تو دنیایی به این بزرگی همه امیدم به خودشه،خودش میدونه که تو این دنیاپشت و پناهم خودشه.وقتی باهاش حرف می
زنم صدام رو میشنوه و به حرفام گوش میده،هیچ وقت ناامیدم نمی کنه آخه میدونم دوسم داره. یه خدای خوبی دارم که بهم کمک
میکنه هیچ وقت نشده منو یه جایی جا بذارهحتی اگه شده آخرین ثانیه ها دستمو گرفته.خوب میدونم چرا دلم روهیچ وقت نمی
شکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته ها دعا میکنم،واسه مریضا،گرفتارا،قرض دارا،خلاصه واسه همه آدما دعا میکنم.چه خوب
میشد اگه آدما واسه هم دعا می کردن.آره واسه عاقبت بخیری هم دعا می کردن.شک نکن همسفرمطمئن باش تو این سفردست
خالی نمی مونی دعای ما مستجاب می شه آخه خودش گفته دعای دل شکسته رد نمی شه. فقط یه دل پاک،یه صبر،یه توکل و
ایمان قوی می خواد.
می خوام خدا رو قسم بدم،قسم به خودش که نگا به دله شکسته ها بیندازه ودلشونو شاد کنه.
می خوام خدا رو قسم بدم به مهربونی خودش که همه مریضا رو شفا بده.
میخوام خدارو قسم بدم به بزرگی ویگانگی خودش،گناهانمونو ببخشه.
نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیّت دعا میکنی.نمی دونم توهم همسفرم می شی یا نه امّا بیا امشب واسه
همه دعا کنیم.بیا هر شب بعد از دعای خیر واسه آدمابه توکل خودش بخوابیم وبه امید خودش در انتظار موفقیت باشیم.
بیا ای همسفر...منو تنها نذار.
بیا با من...
بیا با من...
دست خالی نمیمونی...
نشسته بودم و همه جور فکر ریز و درشت ذهنم را پر کرده بود.از لابه لای افکارم که همچون بازار شام به هم ریخته بود راهی گشودم و به سبد نشاطم سری زدم.ذره های نشاط را درون آن دیدم که با غم در آمیخته بود.پالایششان دادم و ذرالت غم را از آن جدا کردم وبه سطل زباله غم ریختم.با خود گفتم یادم باشد اینها را منهدم کنم که خدایی نکرده به آسیبی به محیط نزند و مجددا ذرات پالایش شده را در جای خود گذاشتم.به اطراف خود نگریستم تا سهم خود را از نشاط هر کجاکه یافتم جمع آوری کنم. آن ها را به سبد نشاط خود انتقال دهم.دخترک شادابی را دیدم که با تحرک زیاد عوامل شادی زیادی را دور خود جمع کرده و در خال بازی و تفریح است.به هر بهانه ای نشاط آفرینی می کند.از سر و کول پدرش بالا می رود. از گردنش آویزان می شود و حرف های پر ازمهر بینشان رد و بدل می شود.دخترک می گوید بابا دوستت دارم.پدرش با انرژی مضاعف می گوید آخه من خیلی دوستت دارم! دیدم من هم سهمی از نشاط در این گفت و گوی پر از مهر و مملو از شوخی و عشق و عاطفه دارم.سهم خود را به سبد نشاطتم انتقال دادم .نیرو گرفتم و برخاسته و به طرف گلدان رفتم که با گل های زیبا مزین بود،به گلبرگهابیش خیره شدم.بوی خوشی از گل ها به مشامم می رسید سنفونی دلنشینی در درونم به نوازش در آمد.این مجموعه ارزنده نشاط را نیز به درون سبد نشاطم نهادم .سبد نشاطم را نظاره کردم به گلستانی از گل می مانست که پر از گل های زیبا و هماهنگ توسط باغبانی به زیبایی در کنار یک دیگر کاشته شده باشند .حرارت عشق و شادی همه وجودم را فرا گرفت و سبد نشاطم را شعله ور کرد و حرارتش جسم و جانم رانیرو داددبه فکر افتادم که باید سطل زباله غم را نابود کنم تا نتواند محیط درونم را آغشته کند.فورادر یک طرفه العین سطل زباله غم را به درون شعله های پرفروز مهر و شادی انداختم و دردم سوخت و دودش به هوا رفت و جز خاکستری از آن به جای نماند.سبد نشاط را چون گوهری پر بها همواره در گاوصندوق قلبم محافظت می کنم تا از هر گزندی مصون باشد.
معلم کلاس اول دبستان،مفهوم خانواده را با نشان دادن یک عکس به بچه ها توضیح می داد.پسر بچه ای در عکس بود که رنگ موه ها و چشمانش با بقیه متفاوت بود.یکی از بچه های کلاس گفت:"این بچه مال این خانواده نیست،حتما او را به فرزندخواندگی قبول کردند."ناگهان ژاکلین یکی از بچه های کلاس بلین شد و گفت:"من،من می دانم فرق بچه ای که به فرزندی قبول می شود با بقیه بچه ها درچیست؟بچه ای که در یک خانواده به دنیا می آید در شکم مادرش رشد کرده است اما بچه ای مانند من که محبوب دل دو انسان واقع می شود به جای رشد در شکم مادر در روح و قلب او رشد می کند.
از كتاب امام حسين(عليه السلام)در جامهي ارغواني -- نوشتهي سليمان كتّاني -- ترجمهي دكتر پرويز لولاور
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده
آنجا که کین است،بادا که عشق آورم
آنجا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم
آنجا که تفرقه است،بادا که یگانگی آورم
آنجا که خطاست،بادا که راستی آورم
آنجا که شک است،بادا که ایمان آورم
آنجا که نومیدی است،بادا که امید آورم
آنجا که ظلماتست،بادا که نور آورم
آنجا که غمناکی است،بادا که شادمانی آورم
خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چه:
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم
Christian Boben
پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:
ـ قلبتان را از نفرت پاک کنید.
- ذهنتان را از نگرانی ها پاک کنید.
- ساده زندگی کنید.
- بیشتر بدهید
ـ کمتر توقع داشته باشید.
همسایه ات پسری نوجوان دارد که دوست دارد موسیقی را با صدای بلند گوش بدهد.ساعت یازده شب است و تو می خواهی بخوابی.به حد سر و صدا را تحمل کرده ای و آماده ای زنگ بزنی و بگویی:"این لعنتی را خفه کن!"چه می کنی؟
|
آن چه نباید بگویی |
آن چه باید بگویی |
|
بدون در نظر گرفتن عواقب،زنگ می زنی و به همسایه ات می گویی چه احساسی داری."می دانی ساعت چند است؟"بهتر است صدای موسیقس را خفه کنی،وگرنه خودم می آیم و این کار را می کنم." |
حق انتخاب داری و می توانی بجنگی."آیا این مساله پیش پا افتاده است؟آیا بی وقفه است؟شاید ناچیز باشد،اما دست کم هفته ای سه بار اتفاق می افتد." |
|
به غرولند در مورد صدای مزاحم ادامه می دهی."چطور توقع داری کسی با این صدای گوشخراش و موسیقی مزخرف استراحت کند؟" |
سبک سنگین می کنی که آیا ارزش دارد در این مورد حرفی بزنی؟ "آیا این کار عمدی است یا سهوی؟ می شود تغییرش داد؟قبلا اوضاع چگونه بوده؟الان وقت خوبی است؟" |
|
تهدید می کنی. "اگر همین الان صدایش را خفه نکنی، به پلیس زنگ می زنم." |
نتیجه می گیری مساله به حد کافی مهم است و زنگ می زنی. "سلام.می شود از پسرت بخواهی صدای موسیقی را کم کند؟" |